سلااااااااااااااااااااااااااااااام.امیدوارم که حالتون خوف خوف خوف باشه.مثل همیشه.
پست دیشبم فقط به خاطر عمه جونی بود.(البته چیزی ننوشتم.اخه خوابم میومد)
دیشب این قدر منتظر.......واستادم که ان بشه ولی نه ان نشد؟!؟!؟!؟!نیدونم چرا!!!
امروز استقلال ـــ برق شیراز با هم بازی دارن.خدا کنه که استقلال ببره و قهرمانی رو بگیره.
البته اگه هم قهرمان نشد اکشالی نداره (مهم این که از پیروزی بالا تریم )هییییییییی (این هییییی واسه ......)
خب از این بحث بیایم بیرون. (چی بگم الان...... هاااااااااااااان چی میگگگگگگگگگگه!!!!)
راستی: به اون دسته از عزیزانی که در جریان بودن که بابا جون حالش بد بود باید اعلام کنم که بابا جون سکته دوم رو هم کرد . خب حالا چرا؟!؟!؟! جواب رو در یک خط پایین تر بخونید:
والا بابا همین جوری از بیمارستان اومد روز بعدش:هنگامی که داشت میرفت (اهم)فیش تلفن رو دید و........ (خواهش کونم)هان نه(خواهش می کنم)
بله دیگه جونم واستون بگه که فیش تلفن رو که دید شروع کرد به داد و بیداد این حرفاا(نمی دونم چرا داغ کرده بود) اخه پول تلفن زیاد نیومده بود که فقط ۷۰ هزار تومان اومده بود همین.(حالا شانس اوردیم که فیش قبلی رو بهش نشون نداده بودیم)خودمون پولش گذاشتیم .فیش قبلی ۱۵۰ هزار تومان اومده بود. خداییش زیاده نه نه خداییییی گفتم خداییییییی. افرین من هم همین حرف شما رو می گم
[خب دیگه این قدر نمی خواد...... بگید]
خب ادامه داره هنوز که سکته نزده. ادامه ماجرا:
دیروز فیش موبایل اومد. اگه گفتید چه قدر اومده؟؟؟من که فیش رو انداختم تو خونه بعد دوییدم رفتم بیرون. خداییش این دیگه نامردیه.
اخه من تو این ۲ ماه فومن نبودم.خیر سرم رفته بودم مسافرت.گوشیَم بهم ندادن!!!! ولی همه چیز رو سر من خراب شد.۵۴ هزار تومان اومده بود. وقتی اومدم خونه یهو دیدم یه دستی بلند شد و بعد هیچی ندیدم نفهمیدم کی من زد ولی بعد از تحقیق کردن از این و اون فهمیدم بابا جون کَرَ چَکَ امی حواله بوکود (یعنی بابا جون سیلی رو حواله من کرد)اون گیلکی بود.بلههههههه این بود که بابا جون ما بعد از روانه کردن سیلی به صورت من روانه بیمارستان شد. ( نه شوخی کردم حالش بهتره ولی زیادم تعریفی نداره)
ولی خداییش شانس ما رو حال کردید.همه چیز رو سر من بیچاره خراب شد.
(نکته جالب این بود که مامان و خواهر حرفی نزدن) چررررررررررررراااا نیدونم!!!!
خب الان من این همه پول از کجا بیارم هااااان؟؟؟؟ از سر قبر بابابزرگت .
این حرف کی زد هاااااان کی گفت از سر قبر بابابزرگت؟؟ گفتم کی گفت؟؟؟
راستی گفتید بابا بزرگ. واسش خونه تازه گرفتیم بعد از ۲۱ /۲۲ سال(منظورم قبر)این قدر خوشکل اگه برید سر قبرش فکر می کنید اسم من اونجا نوشتن.[اگه باورتون نمی شه برید ببینید] نشونیشم اینه :سمت راست جایگاه شهیدا - یه درخت اون جاس که نوشته لطفا نظافت رو رعایت کنید زیر همون درخت.از عزیزانی که اون جا رو پیدا نکردن با شماره همراه ۲۲ ۳۲۲ ۰۹۱۱ بقیه شو تا قبر بابابزگم بدو تماس بگیرن!!!!
خب دیگه بسه.کلی چرت و پرت گفتیم!!!
ممکنه که من دیگه پست نزنم (اخه خیر سرم کنکور دارم [مرداد ماه]هیچیم نخوندم).
امیدوارم که بعد از برگشتنم.جبران این چند مدت رو بکنم.راستی:هیچی هیچی.....!!!!
ایشالا که همه اون عزیزانی که امتحان کنکور دارن:( *..!!!...* ـ مامانی ـ خاله ـ دادا محمد ـ سینا ـ حبیب ـ مصطفی و بچه های دیگه ........) موفق باشن و یه رشته و یه شهر تاپ قبول بشن الهی امین.
طبق معول اخر این پست هم یه شعر خوشل داره.به یاد من باشید هنگام خوندنش! !
موفق*پیروز*سربلند*همیشه همیشه هم *شاد و خندان* باشید.
قربون شما دردنکنه. محمد [پسر کوشولوی مامانی]
تا بعد خدا نگه دار همتون.
چمنتیم!!!!!!!!!!!!!!!!!
ای دل تنهام چیه چشم انتظاری
باز یه لحظه یه دم اروم نداری
مثل زمستون تو حصرت بهاری
باز عشقت خیمه زد رو خونم
باز یادت اتیش زد به اشیونم
باز بی تو باید تنها بمونم
بیا سکوت لبهات
هنوز هرمت خونس
پرنده دل من
هنوز بی اشیونس
بیا پر از امید
هنوز این دل خسته
هنوز به پای چشمات
پای عشقت نشسته
توی اسمون دنیا
هرکسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست
اسمون جایی نداره
واسه من.واسه من تنهایی درد
درد هیچ کس نداشتن
هر گل پژمردهای رو
تو کویر سینه کاشتن
دیگه باور کردم اون رو
که باید تنها بمونم
تا دمه لحظه مردن
شعر *تنهایی* بخونم
|+| نوشته شده توسط
محمد در جمعه یکم اردیبهشت 1385
|
سلام.یه سلام گرم مهربون به همه شما دوستای مهربون وعزیزم.
امیدوارم که حالتون خوف خوف باشه.
بالاخره من برگشتم(فومن).
بازم داستان های
....
ساعت ۱:۳۰بود که سوار ماشین شدم تا بر گردم بیام فومن. تقریباْ ۱ساعتی می شد که تو راه بودیم. اقا یه پیکانی جلوی ماشین ما بود.نفهمیدم چی شد ولی دیدم که رفت سمت راست جاده. یه تپه فرم اونجا بود که با سرعت رفت روش..................................................................
جونم واستون بگه:ماشین یه ۷.۸ تا ملغی خورد ماشین رفت رو هوا همه مسافراشم از ماشین پرتاب شدن بیرون(ماشین کتاب شد)
حال و روز ما
:
اگه راننده ما هواسش نبود ما می رفتیم تو شیکم پیکان. یه خانوم جلو نشسته بود که از حال رفت و بیهوش شد.(راستش منم داشتم........)
ماشین رو نگه داشت.رفتیم پایین که ببینیم چی شده.یه اقاه زنگید به۱۱۰که بیان کمک.حالا اون ور خط می گه پیکان بیمه بدنه داره یا نه!!!!!!!!!!!!اقاه گفت اینا دارن میمیرن شما می گید که بیمه داره یه نه.بالاخره اومدن و............(حالشون واقعا بد بود داغون شده بودن)
ایشالا که حالشون بهتر شده باشهخدا کنه که نمرده باشناخه یه دختر کوچولو هم تو ماشین بود
خب بذگریم.الان حدود۲ یا۳روز که اومدم فومن.
بازم یه خواهش:
تو رو خدا اگه می خواین نظر بدید اسمتون رو بنویسید.اخه من از کجا باید بدونم که شما ها کی هستید(نه ادرسی میگذارید نه اسم خودتون)
البته بازم خواهش بودااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(می دونم چون من خیلی دوست دارید از این به بعد به خواهش من........)
مینویسم تا بدونی ..............!!!!!
نمی تونم نمی تونم خنده کنم
دلم رو از غصه وغم کنده کنم
اخه تنهام اخه تنهام
رفتی و مونده یادگاری ها
مونده عشق ومونده بیقراری ها
اخه تنهام اخه تنهام
روزگار من دیگه به پای اون تباه شده
رنگ عشق ما دیگه تیره شده سیاه شده
دیگه تا اخر عمر تنهای تنها می مونم
اونکه یار من بوده رفته وبی وفا شده
یه روز میاد دلت واسم داد بزنه
لبت فقط اسممُ فریاد بزنه
ولی دیره ولی دیره
بازم میاد روزی که بارون بباره
بخواد که عشق منُ یادت بیاره
ولی دیره ولی دیره.......
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتُ باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه ارزوها بارفتن تو مردن
حالا من یه ارزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
اخه تو رنگ چششات قیمت دنیا رو دیدم
توی هفت اسمون تو تک ستاره منی
بخدا ناز دو چشماتُ به دنیا نمیدم
هر کاری کردم که تو رو گم کنم از خاطرها
به در بسته خوردم باز از تو گمشد لحظه هام
خاطرهای بودنت چه جور فراموشش کنم
دلی که تو اتیش زدی چه جوری خاموشش کنم
جای نگاتُ پر نکرد هیچ کسی با هر چی که بود
انگاری تو خون منی تو پوست وگوشت وتاروپود
دروغ نمی گم بد تو خیلی یا رفتن اومدن
اما توی نگاه من هیچ کدومش تو نشدن
فکر نکی ازت می خوام بیای با من بمونی
اینا رو گفتم که فقط صداقتم رو بدونی
من نمی خوام که مثل تو .....باشم توی دمن
من عاشق عشق میمونم تو دیگه مردی واسه من
تمامی شعرایی که مینویسم به تو تقدیمشون می کنم به تویی که هنوزم برام عزیزی
امیدوارم که هر کجا وبا هر کسی که هستی
موفق وشاد باشی
تاسلامی دیگه خدا نگه دار همتون
|+| نوشته شده توسط
محمد در جمعه یازدهم فروردین 1385
|
سلام.امیدورام که حالتون خوف خوف خوف باشه(مثل همیشه)
راستش نمی خواستم بیام ولی چون رو حرف (مامانی) نمی شه حرف زد دوباره اومدم.
راستی عید شما مبارک.ایشالا که سال خوف و سبزی رو داشته باشید.
عید امسال با همه عیدای من فرق می کرد.دوشنبه از ساعت:۸:۰۰ صبح تا ۱۰:۳۰ شب داشتم کار می کردم(تو بوتیک پسر عمه ام تنهای تنها داشتم جنس می فروختم)که یهویی پسر عمه ام عیدُ بهم تبریک گفتمنم مونده بودم.اصلا نمی دونستم امروز عید.
بگذریم نه پیشه مامان بابابودم نه سر سفره هفت سین نشسته بودم
دلم گرفت بود هیچ حسی نداشتم فقط یه چیزی بهم میگفت که یک سال از عمرت گذشته.دوست داشتم..........................
دوست ندارم برگردم فومن نمی دونم چرا یه حس بدی بهم دست میده و اینجا هم قرار داد امضا کرد که بمونم
راستی از فامیلای وبلاگی من کسی بهم عیدی نمی ده؟حداقل یه سال نو مبارک می تونن که بگن؟
همتون دوست دارم و به یادتون هستم
ایشالا که موفق باشید تا بعد بابای
|+| نوشته شده توسط
محمد در چهارشنبه دوم فروردین 1385
|
سلام.یه سلام گرم مهربون به همه دوستای عزیز ومهربونم.امید ان است که حالتون خوف خوف خوف باشه.
از حال واحوال من:زیاد خوف نیستم(همه اهل خونه مریض تشریف دارن)منم وقتی اینا رو می بینم اعصابم خورد میشهایشالا که زود خوف بشن.
نمی دونم که چرا این چند روز این جوری شدماصلا حوصله ندارم.(با همه اینا بریم سر داستان زندگی خودم تو این چند روز که پست جدید ندادم)
۲روز پیش یکی از دوستان... خونمون زنگید و گفت:محمد windowsکامپیوتر....... خراب شده بیا درستش کن.منم چون اون روز وقت نداشتم گذاشتم واسه فرداییش.
منم زنگیدم به امیر جون که فردا بریم windows نصب کنیم.قرار گذاشتیم ساعت ۸:۰۰ صبح
به امیر گفتم که ۷:۳۰ جلوی مغازه بابا بزرگم بیا.اونم گفت باشه......
اقا فردا شد به زور از خواب خوشگلمون بیدار شدیم رفتیم(بگذریم که امیر طبق معمول دیر کرد).
امیر اومد و رفتیم.رسیدیم خونه ......زنگ ایفون زدم گفتم:سلام من محمدم ببخشید ....هستش.
باباش بود،با صدای بلند گفت:کــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.گفتم:..... ،اونم گفت: نه اقا نیستش
حالا امیر رو زمین وِلو شده داره می خنده.
یه ریزه گذشت دیدیم یکی درُ باز کرد،یه نگاه بهش کردم گفتم شما که نبودیداونم گفت :که خواب بودم.
بگذریم از چرت و پرت گفتن :رفتیم تو و .......
کامپیوترُ روشنش کردم،اقا داغون شده بود معلوم نبود چی کارش کرده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه ماجرا تا ساعت۱:۳۰ اونجا بودیم،البته قراربودکه من بعد از ظهر دوباره برم اونجا تا فایل ها رو سرُسامون بدم،یه کلام ختم کلام نابود شدم،دیوونه شدم.
چی کنیم یه دونه که بیشتر ......نداریم.
وقتی که اومدم خونه دیدم مهمون داریم(عمه اینا از .... اومده بودن)بعد از مدتها
فعلا هم خونه ما هستن.(می دونم که حوصلتون سر رفت)اخه حوصله فکر کردن نداشتم هر چی تو مغزم بود ریختم بیرون.
راستی خیلی وقت بود که جک نگفته بودم،پس:
جک:یه روز یه ترکه زنگ می زنه فلسطین،می گه ببخشید فلسطین؟اون ور خط جواب میده بله بفرمایید. ترکه می گه که پس غلط می کنید که می گید فلسطین اشغال!!!(زیاد نخندید)
یه معذزت خواهی بابت پست چرتی که امروز زدمببـــــــــــــــــــشخید
سلام.دوباره اومدم،امیدوارم که حالتون خوفِ خوفِ خوف باشه مثل همیشه.
مثلا چهلم بود!!!!!!!!!!!!
خدابیامرزدش خیلی پسر ماهی بود.(دایی،پسر داییم)شاید بگید که اووووَچه قد دور.....
ولی خیلی با هم خوب بودیم.بگذریم
دیروز بعد از مراسم خونشون شام می دادن(حالا نمی دونم دعوت بودیم یه شام می دادن،از این چیزا هیچی حالیم نمی شه)همه فامیل اونجا بودن.منم بیرون تو خیابون که پسر داییم بهم زنگید گفت:شام بیا اینجا،منم گفتم نه مرسی نمیام،دوباره گفت بیا منم گفتم چون زیادی اصرار می کنی میام.
منم چون احتیاجی به پیرهن مشکی نداشاتم دیگه خونه نیومدم از همون ور رفتم خونشون.رفتم تو خونه،پسر داییم گفت برو طبقه پایین مردا اونجا هستن.منم رفتم پایین،درُ که باز کردم رفتم تو دیدم همه اشنان.اومدم جلوتر دیدم همه بلند شدن دارن با هام سلام علیک می کنن(با خودم گفتم:بابا اینا بخاطر من بلند شدن ایـــــــــول)نگو پشت سرم یه کله گنده شهر اومده تو بخاطر اون بلند شدن.
اقا نشستیم گفتم تریپ سنگین باید باشم زشته جلوی مردم بخندم.حالا پسر خالم و پسر داییم دارن جک تعریف می کنن منم خندم گرفته نمی دونستم چی کار کنم.یه ریزه گذشت دیدم مردای بزرگ تر ما واس خودشون دارن قه قه می خندن،مجلس عوض شد به جای عزا شد جشن!!!!!!!!!!!!!!یه ریزه مونده بود که به یکی بگن بیاد وسط برقصه.